تبلیغات اینترنتیclose
شکست سکوت بخش 8
پیچک ( کارو دردریان)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ جمعه 26 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

چو موجی خیره سر، کز ترس طوفان

نفس گم کرده در پهنای سینه

سر خود می زند در پیچش مرگ

به موج افکن، پر و بال سفینه

به قدری کوفتم با دست حسرت

به درب باغ عشق بی زمینه

که دستم بر جبین بخت بدبخت

بخاری تار شد در پود پینه

و قلبم در سکوت بی جوابی

به زاری سنگ شد در تنگ سینه

و من در بستر خاموش یک درد...

نحیف و زار و مدهوش

سکوت مرگ خویش خویش اعلام کردم

که... آه... مردم کاشانه بردوش...

برای لحظه ای خاموش ... خاموش

در این درد آخرین دشت سیه پوش

ز خاک استخوان مرده مفروش

امیدی خفته نومید از جوانی

جوانی مرده از دنیا فراموش

مپرسید که او کیست؟...

که او چیست؟

چرا هست؟ اگر نیست

اگر هست : چرا نیست؟!

که این تک قبر بی سر پوش گمنام

شرر پروای تنور تنت اوهام..

که هر بام

و هرشام

برای ملتی کاین نظم منحوس

خورد خون دلش، جام از -- جام

نفس پژمرده و دل خسته، جان کند

کلبه ای، خاموش ، آرام

بشر نیست

بود افسرده آه یک سرود است

کلام نا تمام یک درود است

به چنگ نیست در افسانه ی زیست

شکست پشت بودی در نبود است!..

**

گه چه سور لرزه، اندر سینه های عور

ناله گشتم، واله گشتم، در کران دور...

گه شدم گور سرشکی، بر دو چشم کور...

گه سرشک تلخ عشقی ، برشکست گور...

 

پائیز1334

کارو دردریان

http://shab.titrblog.com/post163.php

برچسب ها : ,

موضوع : شکست سکوت بخش 8, | بازديد : 39

نوشته شده در تاريخ جمعه 26 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

زندگی من

**

 

زندگی من ،

 طپش قلب شرم بود.

 ولی: شکستند

نفس های نفس سوز زمانه، زمانه...

در این صحرای زجر بیکرانه ...

بزور پول و ضرب تازیانه!...

طپش را ، در دل شعرم شکستند و بستند

ولی دیوان من، در خدمت کار

سر اشعار من ، رقصنده بر دار

زپشت میله ی زندان افکار

سبک خیز و سبک بال و سبک بار

برای ملتم : هنگامه می کرد

به زعم پاسداران شب و روز

به عمق سینه های خالی از نور

چو خورشید حقیقت ، لانه می کرد...

به هر جا لانه ای از یأس میدید

به فرمان زمان ، ویرانه می کرد

سرشک تلخ شب را ، در تب روز

به لبخند ظفر ، دیوانه می کرد

کنون افتاده در این بستر سرد...

زعشق و ایده آل زندگی ، طرد

نفس پژمرده و گیج...

اسیر پوچ و در پوچی چنین هیچ

نمی دانم چه می خواند به گوشم

شب ظلمت ، که در تابوت یک مرگ

فشار آورده این سان روی دوشم ..

و این کیست ؟...

خدایا کیست این بیوه زن مست؟

صبوحی باده ی صد ساله بردوش..

سیاه از بپا یک رنگ و یک دست..

که چون سوز...

چو سوز سردسازی زخمه بر زخم

پناه آورده بر شعر ترمن..

به سنگ قبر دیوانه ام ، نشستند

و هر چه داشتم در زندگانی

زشورو ایده و عشق و جوانی..

شبی ، افسرده از درد نهانی

ز دنیای وجود من رمیدند

و ماتم زا و خونین پیکر و لال...

دو صد فریاد حسرت زا و خاموش

به هر بال

به سوی گور ناکامی پریدند

و دور از من فرئ غلطیده در خاک

در این خاک حقیقت سوز ناپاک

ندیدند... چه سان زار...

چه سان در گیر دار یک شب تار..

گروهی کرکس بدمست خونخوار..

فسرده پیکر عمرم دریدند!..

چنین بود...

از آن روز ازل، روزم چنین بود...

عنان در چنگ عشق آسمانی...

زمان بر سنگ سرد بی زبانی...

زمین تار زمان تار...

نشاطم شیون باد خزانی...

حیاتم : پیری قبل از جوانی...

سیه زنجیر فقر تیره بر دست :

اسیر این محیط ظالم پست

از ان روز ازل ، روزم چنین بود...

چنین بود ... چنین هست...

و چون شعرم شده خاکستر سرد...

به سر می کوبد خاکستر من !

توئی مادر ! خداحافظ ... که مردم

نمی دانم در این دیدار آخر؟

حلالم می کنی ، شیری که خوردم !

 

 

کارو دردریان

http://shab.titrblog.com/post163.php

برچسب ها : ,

موضوع : شکست سکوت بخش 8, | بازديد : 587

نوشته شده در تاريخ جمعه 26 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

بلم

**

 

 بس نالید از دست زمانه

دلم بیزار شد، پر زد ز لانه

 بلم بودم من و دل بود پارو

 بلم در آب و پارو در کرانه...

 

کارو دردریان


 

برچسب ها : ,

موضوع : شکست سکوت بخش 8, | بازديد : 470

نوشته شده در تاريخ جمعه 26 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

کارون

 

**

اِی مرغک بی بال و پر،

کاینسان پریش و در به در

جان میکنی در بسترِ خاموشی و آوارگی

اِی طایرِ آزادگی .... اِی طایرِ آزادگی ....

  بشنو حدیثِ سوز ما‌،از حسرتِ دیروز ما ،

 تا ماتمِ امروز ما،


تا شوکتِ فردایِ ما ، فردایِ توفانزایِ ما


از بیکران و بی امان ، دریای اشکِ و خونِ ما


 کارونِ ما .... کارونِ ما....

** 

 باز آسمان کشور فقر و فغان تاریک شد

توفان استعمارِ دون با سیلِ خونِ نزدیک شد

دربِ سیه چالِ ستم ، چرخید و پا در بندِ غم

با چشمِ تر ، بشکسته سر ، مامِ وطن زنجیر شد

  بارِ دگر ، دریا و بر ، آشفته شد از خونِ ما

**


اِی شاهدِ درد و بلایِ ، روز و شب افزونِ ما

کارونِ درد آلوده و دلخسته و محزونِ ما

آخر چه میخواهد سکوت ، از این دلِ مجنونِ ما ؟

تا کی قدح بر سر کشند ، از اشکِ ما ، از خونِ ما ؟

 تا کی فرو ریزد ستم ، بارانِ نکبت بارِ غم

از آسمانِ بردگی ، بر دشت و بر هامونِ ما

تا کی تند بر پودِ ما ، تارِ سیاهِ بندگی

تا کی خلد خارِ ستم ، بر پایِ سختِ زندگی

آخر دگر بیچاره شد ، این کشورِ فرتوتِ ما

کشور چرا ؟ جولانگه اعمالِ زشتِ دیگران

باغ و بهشتِ دیگران ، تابوتِ ما .... تابوتِ ما....

  بس بود هر چه رنجِ ما ، شد گنج ، بهرِ دیگران

بس بود هر چه خونِ ما ، شد رنگِ رویِ دیگران

زحمت بسویِ ما همه ، رحمتِ بسویِ دیگران

ذلت بکویِ ما همه ، عزّت بکویِ دیگران

 

** 

بس غنچه هایِ زندگی ، پامال شد ، پژمرده شد....

پژمرده شد ، پامال شد ، بس نالة بی خانمان

از بیکران تا بیکران

بانگِ جرسها ناله شد ، از کاروان تا کاروان ....

از کاروان تا کاروان ، بانگِ جرسها ناله شد

از قطره هایِ خونِ ما ، قلبت برنگِ لاله شد

تا رشتهِ آزادگی ، در قلبِ میهن پاره شد

تا طایرِ آزادگی ، بی بال و پر آواره شد

 **

 تا بشکند امواج تو ، صحرا به صحرا ، صف به صف

پیگیر و بی پروا همه ، سنگر به سنگر جان به کف

قلبِ حریصِ دشمنانِ پست و آدم خوار را

از چهرة زیبایِ خود نابود کن زنگار را

بشکن سکوتِ تار را .... بشکن سکوتِ تار را ....

 **

 ای طایرِ آزادگی .... پر باز کن ، پر باز کن....

کارون صدایت میزند ، پرواز کن .... پرواز کن....

همراه با کارون ما ، فریاد کن.... فریاد کن....

با دشمنِ بیدادگر ، بیداد کن .... بیداد کن ....

تا وارهند از قیدِ بند ، این مردمِ محنت زده

تا پایة ظلم و ستم ، ویران شود در شهر و دِه ....

 

کارو دردریان

http://www.suchassea.blogsky.com/1386/07/25/post-3/

برچسب ها : ,

موضوع : شکست سکوت بخش 8, | بازديد : 583

نوشته شده در تاريخ جمعه 26 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

احتیاج

 

**


گفتم: بگو به من، ای فاحشه! که داد به باد؟
شرافت و غرور تو را؟ ناله از دلش سر داد


کای احتیاج، زادهٔ ی زر، مادر فساد
لعنت به روح مادر معروفهٔ ی تو باد

 

 کارو دردریان

برچسب ها : ,

موضوع : شکست سکوت بخش 8, | بازديد : 766

صفحه قبل 1 صفحه بعد