تبلیغات اینترنتیclose
شکست سکوت بخش 3
پیچک ( کارو دردریان)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

اشک رز

 

**

 

دلم از اینهمه گرفتاری،این همه خونخواری وتبهکاری،

گرفته بود.رفتم سراغ دوستم ...گفتم:بیا به خاطر یک

 لحظه فراموشی ،پیمانه ای چند می بزنیم.


به زیر درخت رزی که تنها درخت خانه ی ما بود پناه

 بردیم.هنوز اولین پیمانه ی شراب را سر نکشیده

بودیم که یک قطره اب ،از شکستگی یک شاخه ی

 سر شکسته ،به دامانم فرو غلطید... با تعجب از

 دوستم پرسیدم :


این قطره چه بود؟از کجا بارید؟در اسمانها که از ابر

 خبری نیست.دوستم پاسخی داد،که روحم را تکان 

 داد،گفت: درخت رز است که گریه می کند !می خواهد 

 به ما بفهماند! که بی انصافها لااقل خون مرا جلوی 

 چشم من نخورید!....

 

 

 کارو دردریان

 

http://www.friendfa.com/post/21854435

برچسب ها : ,

موضوع : شکست سکوت بخش 3, | بازديد : 310

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

حقیقت تلخ

 

بفلک سر به در آورده بنائیست عظیم
مظهر قدرت گنج است و سر و زر و سیم
سر بسر داخل آن غرق می و موسیقی
ساز، با مطرب و ناز، از زن و می با ساقی
اینطرف دود سرر خیز کباب است، کباب
آنطرف بوی دل انگیز شراب است، شراب!
صد رقم میوه خوشبوی و شکر بار در آب
نیمه عریان همه جا موج زند مست و خراب:
زن شوریده سر می زده با سینه باز،
سر به زانوی گروهی دغل و شعبده باز
کارفرما به سخن میکند اینسان آغاز:
دوستان! همکاران!
عید فطر است امروز...
پند این پیر جهاندیده همه گوش کنید
تا به پایان نرسد سال و مه غارتگر
نرود شوکت سرمایه به تاراج فنا
خون انسان ستمدیده، به نیرنگ و فسون
بچکانید و قدح پشت قدح نوش کنید!
دوستان! همکاران!
چه سعادت به جهان برتر و بالاتر از این
که شریکیم به خوشبختی و آسوده ز غم!
ز کران تا به کران...
هر کجا کرکس سرمایه به منقار ستم
میکند پاره دل خسته دل رنجبران
بخورید همکاران!
روزه امسال گرفتم که خدا سال دگر
طایر آز مرا باز دهد بال دگر
بال بگشایم و چون جغد به پرواز آیم
ده به د، شهر به شهر...
بخورم خون بشر
سال دگر، بکفم گنج دگر، باز آیم


***
 
ناگهان صحنه عوض میشود و رعشه مرگ
میشکافد در و دیوار بنا از رگ و پی
میقتد لرزه براندام هوسبار ستم
میپرد رنگ ز رخساره می
ناله ای می رسد آهسته به گوش از ره دور
ناله ای از ته گور ....
"کوره شد منفجر و سوخت تنش و ای مردم!
   سکته کرد از غم او بیوه زنش ای مردم!
  مرد فرزند من و هیچ نمانده است ازو!
  جز همین غرقه به خون پیرهنش ای مردم"


**
 
میپرد مستی می از رخ ارباب سکوت
میزند پرسه در اطراف بنا از چپ و راست
خبری وحشتناک!
خبر مرگ سقوط!
میکشد نعره که:"ایوای ببین کوره ماست،

که چنین شعله به هر سوی بر افروخته است"
"بله ارباب"، دهد پاسخ سربسته به او
پسری از ته باغ
" تن صدها نفر از کارگران سوخته است"
خفه شو مرد! که من چیز دگر می پرسم!
کی من از سوختن کارگران می ترسم؟
بدرک گر که هزاران نفر انسان مردند!
به جهنم که دو صد غنچه و گل پژمردند!
چشم تا کار کند هست در این شهر چو ریگ
لخت و عریان همه جا کارگر پیر و جوان
صحبت از ریختن سقف بود بر سر دیگ!
نه که آشفتگی و سوختن کارگران!

 **


چه بگویم به تو ای نظم جنایت پرور...
زاده جهل و فسون روسپی پول پرست
که به دیوان سیاهت به سرشک شب رنج
رنج شوریده سر، گرسنه پینه به دست
که طلا، پشت او را با تبر فقر شکست.
چه جنایت ها هست؟!


**
 
بروید.. بروید...
جانیان ز شرف عاری و مست از می و خون!
پند آن پیر جهاندیده همه گوش کنید
خون انسان ستمدیده به نیرنگ وفسون
بچکانید و قدح پشت قدح نوش کنید
غافل از اینکه کنون:
ز پریشانی اعماق پریشان قرون
و .. زبالین سکوت
و ز آغوش سیه روزی آغشته به خون
همه در بدران
همه کارگران، برزگران
در صفوفی محکم
ز کران تا به کران!
دست در دست به پا میخیزند...
و به فرمان زمان
در و دیوار به خون تشنه کاخ ظلمات
با نوائی طرب انگیز فرو می ریزند
بر سر مفتخوران


**
 
خرمن جور و ستم زآتش فردای سپید
در دل مرده صحرای فسون می سوزد
سوزن رنج به دست
جبر تاریخ، لب فقر و قیود
در کنار لب سرمایه و سود
به لب دامن دنیای کهن میدوزد!

 


 کارو دردریان

http://kia.asa.loxblog.com/user.php?u=admin

برچسب ها : ,

موضوع : شکست سکوت بخش 3, | بازديد : 277

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

مرگ لی لا

**

دشت تنها بود ، من تنها
سرشک شور من تنها
و تنها دور از من.. دور .. خیلی
لی لا .. عشق من .. تنها
با دمی پیچید بر دامان صحرا
موج میزد .. موج میزد
دامن صحرا ، هماره اشک میبارد بر قلبم
وقلبم زیر باران سرشکش ، چنگ می زد
چنگ می زد بر در و دیوار سینه
پاره  ابری تیره ، روی آسمان رنگ می زد
و زفضایی دور ناقوس کلیسا زنگ می زد
زنگ می زد .. غلطه میزد .. نعره می زد
آخ لی لا  ... آخ لی لا  ...

**
در سکوت دشت ناگه
رفت از دامان عقلم ، مرغ هوشم
رفت پر زد ، رفت ، وانگه
ناله ی سرد شباهنگی فرو غلطید در گوشم
و قلبم ریخت ، قلبم ریخت ، از فریاد آن ناله
شباهنگ سیه دل نعره می زد
رفت لی لا .... رفت لی لا
مات و سر گردان قدم بر داشتم
برداشتم ، رفتم سراغش
آه کاش هر گز نمی دیدم ، نمی دیدم
خرمن دوران هستی ، بیصدا بر باد رفته
نغمه های عشق و مستی ، بیصدا از یاد رفته
 دشنه دردی سیه قلب امیدم را دریده
رودها و چشمه های آرزوها ، خشک و راگد
کوچه ساکت ، خانه ساکت
بر در و دیوار خانه ، سایه از غم نشسته
نیست لی لا .... رفت لی لا
ساز ناز نغمه پرداز تمنایش شکسته
درب بسته
گیج و سر گردان و با تردید و خسته
در زدم در باز شدای وای  در موج سیاهی

  اشک دیدم ، مرگ دیدم
اشکهای مرگ و مرگ اشکهای گرم دیدم
بر لب تابوت سردی مادر لی لا لمیده
پشت او خرد و خمیده
گونه هایش غرق دریایی از اشک رمیده
رنگ عشق و زندگی از روی زیبایش پریده
با نگاهی وحشت انگیز و سراپا حسرت و مات دریده
گفت : کارو ... آخ کارومرد لی لا.......... مرد لی لا

 


 کارو دردریان

http://karo281.blogfa.com/post-16.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شکست سکوت بخش 3, | بازديد : 574

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

آثار شب زفاف

 

**


من زادهٔ شهوت شبی چرکینم
در مذهب عشق، کافری بی دینم


آثار شب زفاف کامی است پلید
خونی که فسرده در دل خونینم

 

کارو دردریان

برچسب ها : ,

موضوع : شکست سکوت بخش 3, | بازديد : 481

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |


 

شیشه و سنگ

**

او مظهر عشق بود و من مظهر ننگ
وقتی که فشردمش به آغوشم تنگ


لرزید دلش، شکست و نالید که: آخ...
ای شیشه چه می‌کنی تو در بستر سنگ؟

 

کارو دردریان

برچسب ها : ,

موضوع : شکست سکوت بخش 3, | بازديد : 491

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

در دل آتش فقر

دامن خاموشی

از همه تلخی جانسوز که یک عمر چشید قلب من…..

قلب من بس که طپید

قلب من بس که شکست

نفسم بس که در اعماق دلم نعره کشید

هوسم بس که به مغزم کوبید

درد بیچاره گی و ماتم جانسوز سکوت

بس که بر خاک سیاهم مالید

همچو یک قطره سرشک ، از دل خون

زندگی از لب چشمم غلطید……

با سر آهسته زمین خورد  و  لب  سرد زمین

لاشه مرده روحم بوسید

و ندر آغوش بهم کوفته وهم و جنون

مغز سر گشته ی بختم پوسید .

 

 **

نفسم…….!

هرچه بیهوده مرا کشت ،  بسم  بود ،  بسم

نفس بیکسم ای زنده دلان ! قطع کنید

سینه ام ، چاک کنید

این غبار سیه از روی رخم پاک کنید !

قلب من پاره کنید

بچه کار آید این چشمه خون

این تن مرده مرگ

که تن زنده من کرده چنین آواره

از کف سینه ام آرید برون

ببرید

ببرید ، در بیابان سکوت

زیر مشتی لجن و سنگ سیه ، خاک کنید !

 

 **

 

  کارو دردریان

برچسب ها : ,

موضوع : شکست سکوت بخش 3, | بازديد : 511

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

پیر مرد

**

 

پیرمرد گریه میکرد ...

ساز شکسته ای داشت که در سر تا سر وجودش

از وجود زندگی هیچ نشانه نداشت

وقتی که مرا دید با چشم گریان

ساز شکسته اش را از روی زمین برداشت ...

و با آهنگی حزین

آمیخته با فریاد

فریادی ساکت

فریادی خاموش

که صدایش مرده بود

رفته بود از یاد ...

ناله را سر داد

ساز من ... ساز من ...

آهسته ناله کن ساز من

تا با خبر نشود

رهگذر بی خبر

از راز من ... راز من..

 و آن وقت از پشت خمیده اش تا موهای

شانه ندیده اش ، از دست پینه بسته اش،

تا پای خار در کف شکسته اش،

داستانهایی گفت که تحت تاثیر شان

غنچه یک حماسه ناتمام

در دل تخیلات من شگفت

این بود آنچه شنیدم

این بود هر چه گفت

 

 

کارو دردریان

 

http://www.hatef123.blogfa.com/86032.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شکست سکوت بخش 3, | بازديد : 551

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد