تبلیغات اینترنتیclose
شکست سکوت بخش 6
پیچک ( کارو دردریان)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ جمعه 26 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

شاعر و دیوانه

**
 

کاشانه ی من ویران ..... بشکسته پر و عريان

 آشفته سر و مغموم ..... افسرده دل و گريان

 با سوز دو صد فرياد ..... فرياد دو صد حرمان

 درمان ِ شب دردم ..... درد ِ دل بيداران

 عشق و نفسم مرده ..... در بسترِ ِ تب خيزم

 بيدادِ شب ، افسرده ..... اين پيکرِ ِ ناچيزم

 روزم همه سر گشته ..... در شام ِغم انگيزم

 لبخند ، فرو مرده ..... در اشک ِشب آويزم

 تا پا به سرم کوبی ..... با خنده ی مستانه

 بدبخت من ِ شاعر ..... خوشبخت تو ديوانه

**

 بشنو که چه می گويد ..... اين ناله ِشب گيرم

 ديوانه تو هستی گر ..... من از چه به زنجيرم

 زنجيریِ ِ احساسات ..... زندانی ِ تکفيرم

 مردند به بدبختی ..... مادر ، پدر ِ پيرم

 فرزندِ من ، آواره ..... سرسام ، پرستارش

 صد حسرت ِ ماتم زا ..... بر ديده ی بيمارش

 فقرِ ِ شب بد بختی ..... انداخته از کارش

 بارش غم ِ ناچاری ..... ناچاریِ ِ غم يارش

 تا خانه ی من باشد ..... بازيچه ی بيگانه

 بدبخت منِ ِ شاعر ..... خوشبخت تو ديوانه

**

 بر گشته مرا دامن ..... از اشک ِ دل آزارم

 نشنيده فلک باری ..... فرياد دل ِ زارم

 جز مرگ نفهميدم ..... از عمرِ ِ فسون کارم

 افسانه ی خوشبختی است ..... اين بخت ِ نگون سارم

 یک لحظه نشد خندان ..... این کلبه ی خاموشم

 سر پوش سیه روزی است ..... این خرقه که می پوشم

 خورشید و مه ِ دولت ..... کردند فراموشم

 تا خانه ی من باشد ..... بازيچه ی بيگانه

 بدبخت منِِ ِ شاعر ..... خوشبخت تو ديوانه

 تابوت دلی مرده است ..... این سینه ی سوزانم

 قبر گلی افسرده است ..... این قلب ِ پریشانم

 سرگشته پی نان است ..... این پیکرِ ِ بی جانم

 پاره کفن ِ جان است ..... این سفره ی بی نانم

 فریاد فرو خفته ..... در قعر دل لالم

 جانم به لب آورده ..... این قسمت بد فالم

 تا خانه ی من باشد ..... بازيچه ی بيگانه

 بدبخت من ِ شاعر ..... خوشبخت تو ديوانه

**

 سر گشته شد و نومید ..... امید سیه روزم

 فردا همه سر گردان ..... در ماتم ِ امروزم

 ماتمکده ی خندست ..... این آه ِ جگر سوزم

 بیداد ِ ستم بلعید ..... آمال جوانم را

 بر سنگ سیه کوبید ..... دست و سر وجانم را

 از ریشه برون آورد ..... بیچاره زبانم را

 تا خانه ی من باشد ..... بازيچه ی بيگانه

 بدبخت من ِ شاعر ..... خوشبخت تو ديوانه

**

 اینک منم اینسان تک ..... در قبرِ ِ زمان مرده

 یادم ، ستم ناکس ..... از یاد کسان برده

 از بس که غم آلودم ..... غم در دلم افسرده

 از هر در و هر خانه ..... مطرود و سیه رویم

 تا خانه ی من باشد ..... بازيچه ی بيگانه

 بدبخت من ِ شاعر ..... خوشبخت تو ديوانه

**

 من شاعر توفان ها ..... شعرم همه توفانی

 قلبم همه خون گشته ..... زین محنت و ویرانی

 حق مرده چنین نا حق .....در ظلمت نادانی

 تا خانه ی من باشد ..... بازيچه ی بيگانه

 بدبخت من ِ شاعر ..... خوشبخت تو ديوانه

 

 کارو دردریان

http://dariushbozorg.blogfa.com/post-580.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شکست سکوت بخش 6, | بازديد : 397

نوشته شده در تاريخ جمعه 26 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

  
 

درد

**

من اگر دیوانه ام
با زندگی بیگانه‌ام

 


مستم اگر یا گیج و سرگردان و مدهوشم
اگر بی صاحب و بی چیز و ناراحت

 


خراب اندر خراب و خانه بر دوشم
اگر فریاد منطق هیچ تأثیری ندارد

 


در دل تاریک و گنگ و لال و صاحب مردهٔ گوشم

 


به مرگ مادرم: مُردم
شما ای مردم عادی

 


که من احساس انسانی خود را
بر سرشک سادهٔ رنج فلاکت بارتان


بی شبهه مدیونم
میان موج وحشتناکی از بیداد این دنیا
در اعماق دل آغشته با خونم
هزار درد دارم
درد دارم 

 

 

 کارو دردریان

برچسب ها : ,

موضوع : شکست سکوت بخش 6, | بازديد : 787

نوشته شده در تاريخ جمعه 26 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

آخرین نقطه!...

 

**

هر بار که مرا میدید، ساعتها گریه میکرد!

آخرین بارکه بسراغم آمد،دیوانه وار میخندید ،

وقتی حالت استفهامدر نگاه من دید، با طعنه

 گفت تعجب مکن که چرا می خندم،

 من دیگر آن زن سابق نیستم بس بود هر چه

تو قاه قاه خندیدی،و من های های گریستم !...

تازه حرفش را تمام  کرده بود که یکباره قطره

اشکی سرگردان، در گوشه ی چشمش لنگر

 انداخت ؟

با طعنه گفتم بنا بود گریه نکنی . پس این قطره

 اشک چیست؟!  اشک را با دست پاک کرد و

فیلسوفانه گفت ایناین قطره اشک نیست

 نقطه است میفهمی نقطه این ؟آخرین نقطه ایست

 که با آخرین جمله ی آخرین فصل کتاب ایمانم؟

 به عشق مردان ؟گذاشتم

 من دیگر به هیچ چیز مردان ایمان ندارم !...

جز ... به یکپارچه گیشان در نامردی!...

 

 

کارو دردریان

http://aramgaheeshgh0.blogfa.com/8612.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شکست سکوت بخش 6, | بازديد : 248

نوشته شده در تاريخ جمعه 26 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

شراب آب

**


گفتم: که چیست فرق میان شراب و آب؟
کاین یک کند خنک دل و آن یک کند کباب


گفتا: که آب خندهٔ عشق است در سرشک
لیکن شراب نقش سرشک است در سراب

 

کارو دردریان

برچسب ها : ,

موضوع : شکست سکوت بخش 6, | بازديد : 698

نوشته شده در تاريخ جمعه 26 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

سرشک بخت

**


دردا که سرشک بخت شوریدهٔ من
چون حسرت عشق، مرده بر دیدهٔ من


اشکم همه من! اشک تو چون پاک کنم
ای بخت ز قعر قبر دزدیدهٔ من

 

کارو دردریان

برچسب ها : ,

موضوع : شکست سکوت بخش 6, | بازديد : 339

نوشته شده در تاريخ جمعه 26 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

گمنام

**

بیهوش افتاده بود

بیهوش؟! نه!بی هوش نمی توان گفت

چون رنگش فزون از حد زرد و  پریده رنگ بود!

چشمانش نیمه باز بود

نیمی از بستگی در چشم تارش را

بیداریِ یک مرگ در هم دریده بود!

از آنجا که لخت بود و پیراهنی به تن نداشت

دل مادر طبیعت به حال زارش

مثل تن لختش سوخته بود

 و از خاک و گل ، با چین و شکنی چند،

 پیراهنی دو رنگ ، برایش دوخته بود

 

**

 

کارو دردریان

برچسب ها : ,

موضوع : شکست سکوت بخش 6, | بازديد : 366

نوشته شده در تاريخ جمعه 26 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

وسعت روح

**

می گفت: ای شاعر.. آخر زمانی

روح تو وسعتی بی پایان داشت.

. بر وسعت روح تو چه گذشت؟

! فریاد کردم: خاموش! با من

 دیگر از وسعت روح حرف نزن!..

. همه، هرچه تنگ نظری دیدم

در وسعت روح خودم گم کردم..

 آنقدر گم کردم تا وسعت

روحم پر شد..پر شد از یک

 مشت تنگ نظری های گمشده!

 

 

کارو دردریان

برچسب ها : ,

موضوع : شکست سکوت بخش 6, | بازديد : 386

صفحه قبل 1 صفحه بعد