تبلیغات اینترنتیclose
شکست سکوت بخش 7
پیچک ( کارو دردریان)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ جمعه 26 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

بیاد صادق هدایت

**

كاروانها...!!! كاروانها...!!!

پر كنيد امشب به دامان سياهي ها

سرشك سركش افسوسها را

بشنويد از ماتم يك شاعر شوريده سر ...

صحرا به صحرا در بدر

فرياد ره گم كرده افسوسها را

در نورديد و فرو پيچيد در هم يكسره

طومار نور آتش فانوسها را ...

**

كاروانها...!!! كاروانها...!!!

سر دهيد امشب فغان و شيون ناقوسها را

تا ز دست مرگ بر فرق زمين زندگي كوبم

پريشان عالم، درد پريشان حالي كابوسها را

**

كاوانها...!!! كاروانها...!!!

فارغم امشب، بمرگ مادرم از عالم افسون مستي

جز حقيقت نيست هر چه گفتم امشب

مرگ آن انسان فروكوبيده در من

كشته در من روح ايمانم به هستي

وه! كزين دنياي مرده پرور و مرده پرستي

جان من بر لب رسيده

واي از اين دوران نكبت بار محنت پرور مرگ آفريده!!!

**

كاروانها...!!! كاروانها...!!!

چاره اي؛ كاين شام تيره

دامنم را از وجود روشنيها پاك كرده

هر چه نيكو بود و زيبا بود در من

در سكوت تيرگيها خورد كرده، خاك كرده

پا به سر ديوانه و شوريده از شور شرابم، در عذابم

كاروانها، چاره اي؛ من تشنه يك جرعه آبم

آب نه، يك قطره اشك حسرت دنيا نديده

اشك خاك آلودي از اعماق قبرستان آن انسان انسانها رميده

تا زدايم گرد و خاك تيره بختيهاي خلقت را

ز خونين صفحه قلب، خراب اندر خرابم

تا كه نامش را فسون افزا و سحر آسا كلامش را بيابم

سحر آسا كلام زنده انساني

كه روحش مرد در پيچ و خم يك درد پنهاني

ز رنج اين محيط ظالم پر درد

از درگاه فرداي حقيقت طرد

و مأوا جست زير خاك، تا ديگر نبيند مرگ را  !!!

آواره اندر كلبه هاي فقر...

**

كاروانها...!!! كاروانها...!!!

امشب از خلوتگه صحراي بي پايان خاموشي

و دنياي تبهكار تباهي پرور جهل فراموشي

نسيمي روح فرسا ميخزد بر بستر آشفته حال آشيانم

وه! خدا ميداند امشب من چسان همچون سگ ولكرد

با ولگردي مشتي سرشك دربدر همداستانم ...

**

كاروانها...!!! كاروانها...!!!

مرگ دهشتزاي عشق و زندگاني

مرگ انساني كه دادش مرد و فريادش فرو پژمرد

در بيداد بيداد آفرين جهل انساني

غرقه در خون سيه زانو زده بر آستانم

وه! كه ميداند چسان

من با سرشك تلخ مرجان

گيج و لرزان، گنگ و لغزان

بر سكوت سرد سنگ داش آكل...

آخر امشب كاروانها...

با روح سرگردان و مات داش آكل هم داستانم

در جستجوي عشق مرجان

ميكشد فرياد حسرت در سكوت آستانم

**

كاروانها...!!! كاروانها...!!!

طوطي افسرده دل چون مرغ شب

شيون كنان در خانه من لانه كرده

لانه عشق مرا، قلب مرا

در قلب شب ويرانه كرده

روز و شادي سر بسر گم گشته

 در موج سرشك شامگاهم

سوي خاكي بستر مرگ است جاري

اشك سرگردان، سرگردان نگاهم

غير از اين ديده در هر كه دوزم

بسته راهم، بسته راهم

**

كاروانها...!!! كاروانها...!!!

با من امشب چهار سالي بر عقب رانيد

چرخ عمر فرساي زمان را

بر شكست بال مرغ بيكس هجران

به پرواز آوريد آن مرغك بي آشيان را

تا به زير پا گذارم نيمه شب شيب و فراز آسمان را

تا بجويم... تا بگويم....

پرلاشز.... اي خوابگاه نغمه پردازان

 عشق و افتخار جاوداني

كو؟ كجا خوابيده آن انسان عيسي آفرين

آنكه عشقي بينهايت بود در پهناي اشكي بينهايت

آنكه عمرش مرگ بود، مرگ عمرش زندگاني

پرلاشز... محض خدا فرياد كن تا بشنوم باري صدايت

كو هدايت؟!!! كو هدايت؟!!!

كو؟ كجا خوابيده آن تك اختر خاك آشناي آسماني

تا رسانم من به خاك او

سلام صامت هم ميهنان لخت و عورش را

تا ببوسم با لب حسرت

به خاك مظلم غربت لميده سنگ گورش را

تا ببينم روح پاكش

تا بخوانم بار ديگر روي خاكش

بوف كور ش را... 

 

 

 

کارو دردریان

http://sarseporde1991.blogfa.com/9007.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شکست سکوت بخش 7, | بازديد : 492

نوشته شده در تاريخ جمعه 26 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |


 

خدا

 

**

یک روز که مرده بودم اندر خود زیست
گفتم به خدا، که این خدا، در خود کیست؟


گفتا که در آن خودی که سرمایهٔ ی هست
در سنگر عشق، جوید اندر خود نیست

 

کارو دردریان

برچسب ها : ,

موضوع : شکست سکوت بخش 7, | بازديد : 657

نوشته شده در تاريخ جمعه 26 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |


نه... من دیگر نمی‌خندم

**

نه من دیگر به روی ناکسان هرگز نمی‌خندم
دگر پیمان عشق جاودانی

 


با شما معروفه های پست هر جایی نمی‌بندم
شما کاینسان در این پهنای محنت گستر ظلمت

 


ز قلب آسمان جهل و نادانی
به دریا و به صحرای امید و عشق بی پایان این ملت

 


گرد ذلت و فقر و پریشانی و موهومات می‌بارید
شما،‌کاندر چمنزار بدون آب این دوران توفانی

 


به فرمان خدایان طلا،‌ تخم فساد و یأس می‌کارید؟
شما، رقاصه‌های بی سر و بی پا

 


که با ساز هوس پرداز و افسون ساز بیگانه
چنین سرمست و بی قید و سراپا زیور و نعمت
به بام کلبهٔ فقر و به روی لاشهٔ صد پارهٔ زحمت

 


سحر تا شام می‌رقصید
قسم بر آتش عصیان ایمانی

 


که سوزانده است تخم یأس

 را در عمق قلب آرزومندم
که من هرگز، به روی چون شما

معروفه های پست هر جایی نمی‌خندم
پای می‌کوبید و می‌رقصید

 


لیکن من... به چشم خویش می‌بینم که می‌لرزید
می‌بینم که می‌لرزید و می‌ترسید
از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم

 


که در عمق سکوت این شب

 پر اضطراب و ساکت و فانی
خبرها دارد از فردای شورانگیز انسانی
و من... هر چند مثل سایر رزمندگان راه آزادی
کنون خاموش،‌ در بندم

 


ولی هرگز به روی چون شما غارتگران

 فکر انسانی نمی‌خندم

 

کارو دردریان

برچسب ها : ,

موضوع : شکست سکوت بخش 7, | بازديد : 997

نوشته شده در تاريخ جمعه 26 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

این سینه

**

این سینه که کینه،پینه بسته است در آن

 بوم شب مرگ من،نشسته است در آن

قلبی است که سنگ بسته بر گور امید

 سنگی است که عشق من،شکسته است در آن

 

کارو دردریان

برچسب ها : ,

موضوع : شکست سکوت بخش 7, | بازديد : 377

نوشته شده در تاريخ جمعه 26 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

آخرین نامه

 جام آخرین

**

بریز ! ... با توام ساقی ... بریز ، پر کُن از شراب سُرخ

این جام خالی را ! فراموش کن که از اوّل شب چند بار

 پُر کردی و چند بار خالی شد ، بریز ! بریز که این

« سُکوت تیره بختی » آنقدر بیرحمانه در شبستان

 زندگی وحشت انگیزم رخنه کرده است که هر چه خون

 در عروق درهم و برهم وجود منقلب من بود ، سرکشید

 و خورد ! ... بریز ، باده بریز ساقی ! بگذار ! این شراب

 سُرخ در این شب سرسام گرفته ، خون عروق یخ بسته ی

 من باشد بالاتر از این من میخواهم امشب تا سر حد

 جنون مست باشم ، برای اینکه میخواهم چند کلام از دور ،

 با « عشق گمشده ام » راز و نیاز کنم .


راز و نیاز ؟ نه ! میخواهم هر چه ناله ی سرگردان در پهنای

نامتناهی روح آشفته ام موج میزند ، به سر و روی « سوختگان »

 نرگس صفت بکوبم و آنها با قافله از پا افتاده ی زندگیهای

فراموش شده که بسوی وادی تیره بختان خانه بدوش رهسپار

است ، برای او بفرستم ! .. بخاطر نوشتن همین نامه است

که باید بدون تردید مست باشم ... مست همانگونه که نگاه او بود

 ... نگاه او هنگامیکه پلک های خُمارش در امواج لرزان شراب

 تلخ سرشکها غلط میزدند ... نگاهی که عسل بودن چشمانش

گدایان عشق را همچون دیوانگان آشفته میسازد ... بریز ساقی

! پر کن این جام خالی را ... بگذار بنویسم

**
... و این که اکنون بدست تو میرسد ، نامه نیست ... یکپارچه

ناله است ! ولی ... ولی چکار کنم ؟ تو با ناله های من آشنائی

 کامل داری : از آنها آن طور که سزاوار آشنائیست پذیرایی کن

 ... اگر میبینی نامه را برخلاف گذشته ها سربسته میفرستم ،

به آن منظور نیست که کس دیگری جز تو آنرا نخواند ... نه ! باور

کن این نیست ... تنها میترسم که ناله من از لابلای سطور

پراکنده ی نامه ی تو فرار کند ! گوش کن ! من اگر در گذشته ها

 دوست خوبی برای جنبه های مثبت تو نبودم لااقل دشمن

 سر سختی برای نقاط ضعف تو بودم

من تو را بیشتر از خودت میشناسم ، برای اینکه تو هیچ وقت ،

 حتّی برای یک لحظه ی ناتمام مال خودت نبودی ... ولی من ..

. هر چه بودم مال تو بودم ، برای تو و برای چشم های بیمار

 فتنه انگیزت من در چشم های تو ، کتاب زندگی را میخواندم ،

 هر بار که مژه های تو بهم میخورند یک صفحه از این کتاب را

 برای من ورق میزدند . اگر بخاطرت باشد گاهی اوقات که

 اشکهای پنهانی بخاطر فرار از تنگنای سینه ی مصیبت بارت ،

 به جان پلک های تو میافتاد ، سرعت برخورد مژه هایت با

 یکدیگر بیشتر میشد و من در این لحظات پاره ای از صفحات

کتاب زندگی را ناخوانده رد میکردم ، فکر میکردم شاید چون تو

، خودت نه ، معذرت میخواهم ؛ چون چشمهای تو مرا واقعاً

دوست میداشتند ! نمیخواستند که من صفحات سیاه کتاب

 زندگی را خوانده باشم .


ولی ای کاش دوست نمیداشتند ! میگذاشتند میخواندم برای

 اینکه همه ی آن صفحات سیاه را که ناخوانده رد کردم :

 امشب « قلب تنها و افسرده ی من » در خاموشی خلوت

 سرای سینه ی درهم کوفته ام برای من میخواند . من تنها

 یک سطر ناقص از ناله های حسرت بار قلبم را که عصاره ی

مطالب آن صفحات سیاه است ، برای تو مینویسم . بخوان !

 ببین چه میفهمی

دوستش نداشتم چون دوستم میداشت ،

 دوستش میداشتم اگر دوستم نداشت ! » خواندی ؟ خیلی

خوب ! دیگر زیاد درباره اش فکر مکن ، فراموش کن ...


 

کارو دردریان

برچسب ها : ,

موضوع : شکست سکوت بخش 7, | بازديد : 654

نوشته شده در تاريخ جمعه 26 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

خسته

 **

به هر دری که زدم سری شکسته شد 

 به هرجا که سر زدم دری بسته شد 

 نه دگر در زنم به سر نه دگر سر زنم به دری 

 که روح در به درم از سر و در زدن خسته شد.

 

کارو دردریان

برچسب ها : ,

موضوع : شکست سکوت بخش 7, | بازديد : 772

صفحه قبل 1 صفحه بعد