تبلیغات اینترنتیclose
پیرمرد گریه میکرد (کارو )
پیچک ( کارو دردریان)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

پیر مرد

**

 

پیرمرد گریه میکرد ...

ساز شکسته ای داشت که در سر تا سر وجودش

از وجود زندگی هیچ نشانه نداشت

وقتی که مرا دید با چشم گریان

ساز شکسته اش را از روی زمین برداشت ...

و با آهنگی حزین

آمیخته با فریاد

فریادی ساکت

فریادی خاموش

که صدایش مرده بود

رفته بود از یاد ...

ناله را سر داد

ساز من ... ساز من ...

آهسته ناله کن ساز من

تا با خبر نشود

رهگذر بی خبر

از راز من ... راز من..

 و آن وقت از پشت خمیده اش تا موهای

شانه ندیده اش ، از دست پینه بسته اش،

تا پای خار در کف شکسته اش،

داستانهایی گفت که تحت تاثیر شان

غنچه یک حماسه ناتمام

در دل تخیلات من شگفت

این بود آنچه شنیدم

این بود هر چه گفت

 

 

کارو دردریان

 

http://www.hatef123.blogfa.com/86032.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شکست سکوت بخش 3, | بازديد : 548