تبلیغات اینترنتیclose
بفلک سر به در آورده بنائیست عظیم(کارو)
پیچک ( کارو دردریان)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

حقیقت تلخ

 

بفلک سر به در آورده بنائیست عظیم
مظهر قدرت گنج است و سر و زر و سیم
سر بسر داخل آن غرق می و موسیقی
ساز، با مطرب و ناز، از زن و می با ساقی
اینطرف دود سرر خیز کباب است، کباب
آنطرف بوی دل انگیز شراب است، شراب!
صد رقم میوه خوشبوی و شکر بار در آب
نیمه عریان همه جا موج زند مست و خراب:
زن شوریده سر می زده با سینه باز،
سر به زانوی گروهی دغل و شعبده باز
کارفرما به سخن میکند اینسان آغاز:
دوستان! همکاران!
عید فطر است امروز...
پند این پیر جهاندیده همه گوش کنید
تا به پایان نرسد سال و مه غارتگر
نرود شوکت سرمایه به تاراج فنا
خون انسان ستمدیده، به نیرنگ و فسون
بچکانید و قدح پشت قدح نوش کنید!
دوستان! همکاران!
چه سعادت به جهان برتر و بالاتر از این
که شریکیم به خوشبختی و آسوده ز غم!
ز کران تا به کران...
هر کجا کرکس سرمایه به منقار ستم
میکند پاره دل خسته دل رنجبران
بخورید همکاران!
روزه امسال گرفتم که خدا سال دگر
طایر آز مرا باز دهد بال دگر
بال بگشایم و چون جغد به پرواز آیم
ده به د، شهر به شهر...
بخورم خون بشر
سال دگر، بکفم گنج دگر، باز آیم


***
 
ناگهان صحنه عوض میشود و رعشه مرگ
میشکافد در و دیوار بنا از رگ و پی
میقتد لرزه براندام هوسبار ستم
میپرد رنگ ز رخساره می
ناله ای می رسد آهسته به گوش از ره دور
ناله ای از ته گور ....
"کوره شد منفجر و سوخت تنش و ای مردم!
   سکته کرد از غم او بیوه زنش ای مردم!
  مرد فرزند من و هیچ نمانده است ازو!
  جز همین غرقه به خون پیرهنش ای مردم"


**
 
میپرد مستی می از رخ ارباب سکوت
میزند پرسه در اطراف بنا از چپ و راست
خبری وحشتناک!
خبر مرگ سقوط!
میکشد نعره که:"ایوای ببین کوره ماست،

که چنین شعله به هر سوی بر افروخته است"
"بله ارباب"، دهد پاسخ سربسته به او
پسری از ته باغ
" تن صدها نفر از کارگران سوخته است"
خفه شو مرد! که من چیز دگر می پرسم!
کی من از سوختن کارگران می ترسم؟
بدرک گر که هزاران نفر انسان مردند!
به جهنم که دو صد غنچه و گل پژمردند!
چشم تا کار کند هست در این شهر چو ریگ
لخت و عریان همه جا کارگر پیر و جوان
صحبت از ریختن سقف بود بر سر دیگ!
نه که آشفتگی و سوختن کارگران!

 **


چه بگویم به تو ای نظم جنایت پرور...
زاده جهل و فسون روسپی پول پرست
که به دیوان سیاهت به سرشک شب رنج
رنج شوریده سر، گرسنه پینه به دست
که طلا، پشت او را با تبر فقر شکست.
چه جنایت ها هست؟!


**
 
بروید.. بروید...
جانیان ز شرف عاری و مست از می و خون!
پند آن پیر جهاندیده همه گوش کنید
خون انسان ستمدیده به نیرنگ وفسون
بچکانید و قدح پشت قدح نوش کنید
غافل از اینکه کنون:
ز پریشانی اعماق پریشان قرون
و .. زبالین سکوت
و ز آغوش سیه روزی آغشته به خون
همه در بدران
همه کارگران، برزگران
در صفوفی محکم
ز کران تا به کران!
دست در دست به پا میخیزند...
و به فرمان زمان
در و دیوار به خون تشنه کاخ ظلمات
با نوائی طرب انگیز فرو می ریزند
بر سر مفتخوران


**
 
خرمن جور و ستم زآتش فردای سپید
در دل مرده صحرای فسون می سوزد
سوزن رنج به دست
جبر تاریخ، لب فقر و قیود
در کنار لب سرمایه و سود
به لب دامن دنیای کهن میدوزد!

 


 کارو دردریان

http://kia.asa.loxblog.com/user.php?u=admin

برچسب ها : ,

موضوع : شکست سکوت بخش 3, | بازديد : 276