تبلیغات اینترنتیclose
بصرف اینکه یکبار ، برخلاف همیشه ( کارو )
پیچک ( کارو دردریان)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

شیون مرگ...

 

**


بصرف اینکه یکبار ، برخلاف همیشه ،

 تمنای عشق را در نگاهش نخواندم ،

او را ازخود راندم ، وقتی که رفت و ...

مرد ،

دور از هر چه زیباست و هر چه نیکوست،

تک و تنها ماندم...

و این شیون من است !... بر مزار خاطراتش ؟

 

 

**

 

مفشار!

وه! بدینسان مفشار،این تن بیمار مرا

تنگ آغوش سیه ، ای شب دیوانه ی گیج!

دست بردار ...برو!

دست و پای دل بیرحم و گنهکار مرا

بر تن مرده ی این عشق فسونکار مپیچ

 

**

 

مرد؟!

افسوس...ولی مرگ وی افسوس نداشت.

مرده بود او ، ز نخستین شب بیداری عشق

و کنون،کو هوسی کو نفسی،در دل من؟

تا ببارم به سرش ،مویه کنان سیل سرشک

 

**


ریخت؟!

ای اشک جگر سوخته آخر ز چه رو

بی سبب از دل غم دیده فرو غلطیدی ؟

مگر از این زن بیعاطفه ی حادثه جو

در همه عمر، چه مهری ،چه وفایی، دیدی؟

  **        

آه ای مظهر حرمان دل غمناکم!

خنده ی دیده ی حسرت زده ی نمناکم!

اشک!بگذار تو را با کفنش پاک کنم

حیف باشد به خدا ،حیف!که با اینهمه سوز

تن لرزان تو را ، با تن او خاک کنم !

 **

ای کلیسا ، که در آن نیمه شب بیخبری

بگرفتی زکفم لذت تنهایی را

و چنان مست و سراپا شعف و زنگ زنان

هدیه دادی ، به دلم این زن هرجایی را

 

**

بنگر از دور ،ببین:

تا کجا رفت ، سراسیمه ،بدنبال هوس

تا کجا برد هوس،آن سر سودایی را !

مرده بدبخت، چنین بیکس و گمنام و غریب...

زیر پای من دیوانه ی افسانه پرست...

**

پس دگر صبر چرا؟

مثل آن نیمه شب بیخبری، بیخود و مست

ناله کن در دل شب، زنگ بزن، زنگ بزن!

با فغان جرس مرگ،بکش جار :که ،های !

کاروان ابدیت! ببر این زاده ی ننگ!..

ببرش دور..ببر دور و به خلوتگه مرگ،

بر سرش خنده کنان سنگ بزن ،سنگ بزن!

**

و تو ای خاک سیاه،

هیچ بر این زن بی مهر و وفا رحم مکن!

پاره کن قلب او را ،چنگ بزن ، چنگ بزن

پاره کن قلب اورا ،تا ز سیه چال جنون!..

عشق دیوانه ی خود را بدر آرم ، ببرم..

خاک ،پاسخ بده ، آخر...بخدا قلبم ریخت

ریخت ، پاشیده شد از هم ، جگرم!

خامشی باز چرا؟رفته مگر همره او...

عشق من..مرده مگر؟وای خدا !..وای خدا!..

**

خاک عالم به سرم!

پس کلیسا ..نه !دگر زنگ مزن،زنگ مزن..

کاروان ! پیش مرو ..یار مرا دور مبر...

بر سرش خنده کنان سنگ مزن..سنگ مزن!

و تو ای خاک سیه..محض خدا..رحم بکن

بر دلش سینه کشان،چنگ مزن ..چنگ مزن..

    

 **

 

و تو..ای قلب من ای ،روسپی باده پرست!

زاده ی وهم و جنون ،زنگی دیوانه ی مست!

که همه عمر ،ملول و قدح باده بدست..

شهوت آلود و نفس مرده و پژمرده و گیج،

پدر زندگی ام را به عبث سوزاندی!

بس کن آخر بخدا، شرم کن،ای وای ، بس است ،

هر چه در کنج قفس عشق مرا گریاندی..

هر چه در وصف هوس ،شعر بگویم ، خواندی ..

کاروان رفت، هوس رفت ، نفس رفت ،کنون !

کنج عزلتگه ماتمکده ی ناکامی..

زار و سرگشته بصحرای جنون ..

از پریشانی دنیای پریشاندل عشق

همره درد جنون!

یاد او مانده برای من و یک قطره سرشک...

**

آه .. ای قطره سرشک!

واپسین خاطره ی عشق من ناکس پست !

که دگر جز تو مرا یاری و غمخواری نیست..

قلب بیچاره ،که از پای در افتاد، شکست..

بسکه در آتش حرمان جگرسوز، گریست

 **

مرغ شب مرده و بخت من بدبخت نگر

شیون مرگ مرا، مرغ سحر داده بسر..

پس خداحافظ تو..حافظ تو،رفت دگر...

بعد من بر سر هر مرده ،که شیون کردی..

شیون مرگ مرا ،مرگ من ..از یاد مبر!..

 

 کارو دردریان

http://www.barghaye-paeezi.blogfa.com/post-2.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شکست سکوت بخش 4, | بازديد : 736