تبلیغات اینترنتیclose
هر بار که مرا میدید، ساعتها گریه میکرد(کارو )
پیچک ( کارو دردریان)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ جمعه 26 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

آخرین نقطه!...

 

**

هر بار که مرا میدید، ساعتها گریه میکرد!

آخرین بارکه بسراغم آمد،دیوانه وار میخندید ،

وقتی حالت استفهامدر نگاه من دید، با طعنه

 گفت تعجب مکن که چرا می خندم،

 من دیگر آن زن سابق نیستم بس بود هر چه

تو قاه قاه خندیدی،و من های های گریستم !...

تازه حرفش را تمام  کرده بود که یکباره قطره

اشکی سرگردان، در گوشه ی چشمش لنگر

 انداخت ؟

با طعنه گفتم بنا بود گریه نکنی . پس این قطره

 اشک چیست؟!  اشک را با دست پاک کرد و

فیلسوفانه گفت ایناین قطره اشک نیست

 نقطه است میفهمی نقطه این ؟آخرین نقطه ایست

 که با آخرین جمله ی آخرین فصل کتاب ایمانم؟

 به عشق مردان ؟گذاشتم

 من دیگر به هیچ چیز مردان ایمان ندارم !...

جز ... به یکپارچه گیشان در نامردی!...

 

 

کارو دردریان

http://aramgaheeshgh0.blogfa.com/8612.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شکست سکوت بخش 6, | بازديد : 248