تبلیغات اینترنتیclose
زندگی من طپش قلب شرم بود (کارو)
پیچک ( کارو دردریان)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ جمعه 26 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

زندگی من

**

 

زندگی من ،

 طپش قلب شرم بود.

 ولی: شکستند

نفس های نفس سوز زمانه، زمانه...

در این صحرای زجر بیکرانه ...

بزور پول و ضرب تازیانه!...

طپش را ، در دل شعرم شکستند و بستند

ولی دیوان من، در خدمت کار

سر اشعار من ، رقصنده بر دار

زپشت میله ی زندان افکار

سبک خیز و سبک بال و سبک بار

برای ملتم : هنگامه می کرد

به زعم پاسداران شب و روز

به عمق سینه های خالی از نور

چو خورشید حقیقت ، لانه می کرد...

به هر جا لانه ای از یأس میدید

به فرمان زمان ، ویرانه می کرد

سرشک تلخ شب را ، در تب روز

به لبخند ظفر ، دیوانه می کرد

کنون افتاده در این بستر سرد...

زعشق و ایده آل زندگی ، طرد

نفس پژمرده و گیج...

اسیر پوچ و در پوچی چنین هیچ

نمی دانم چه می خواند به گوشم

شب ظلمت ، که در تابوت یک مرگ

فشار آورده این سان روی دوشم ..

و این کیست ؟...

خدایا کیست این بیوه زن مست؟

صبوحی باده ی صد ساله بردوش..

سیاه از بپا یک رنگ و یک دست..

که چون سوز...

چو سوز سردسازی زخمه بر زخم

پناه آورده بر شعر ترمن..

به سنگ قبر دیوانه ام ، نشستند

و هر چه داشتم در زندگانی

زشورو ایده و عشق و جوانی..

شبی ، افسرده از درد نهانی

ز دنیای وجود من رمیدند

و ماتم زا و خونین پیکر و لال...

دو صد فریاد حسرت زا و خاموش

به هر بال

به سوی گور ناکامی پریدند

و دور از من فرئ غلطیده در خاک

در این خاک حقیقت سوز ناپاک

ندیدند... چه سان زار...

چه سان در گیر دار یک شب تار..

گروهی کرکس بدمست خونخوار..

فسرده پیکر عمرم دریدند!..

چنین بود...

از آن روز ازل، روزم چنین بود...

عنان در چنگ عشق آسمانی...

زمان بر سنگ سرد بی زبانی...

زمین تار زمان تار...

نشاطم شیون باد خزانی...

حیاتم : پیری قبل از جوانی...

سیه زنجیر فقر تیره بر دست :

اسیر این محیط ظالم پست

از ان روز ازل ، روزم چنین بود...

چنین بود ... چنین هست...

و چون شعرم شده خاکستر سرد...

به سر می کوبد خاکستر من !

توئی مادر ! خداحافظ ... که مردم

نمی دانم در این دیدار آخر؟

حلالم می کنی ، شیری که خوردم !

 

 

کارو دردریان

http://shab.titrblog.com/post163.php

برچسب ها : ,

موضوع : شکست سکوت بخش 8, | بازديد : 588